تبليغاتX
ستارگان شبهای بی کسی

پرنده غمگین دلم چه بی قرار پر می گشاید

و خود را به دیوارهای دل بی قرارم می زند.

چه زیبا آشیانه ات را بر روی دلم ساخته ای

جوری که هیچ باد ویرانگری توان ویرانی اش را ندارد.

 
 
+ نوشته شده توسط مهدی صادقی در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 12:30 |

 

 

 
عشــق عشــــق عشـــــــق

نمی دانم كه این عشق چگونه بر كویر
 
 خشك قلبم بارید كه دل بی خبرم عاشق شد

و به عشقش می بالد ...

نمی دانم می داند كه با دیدنش می رود از تن و جانم خستگی ..
.
نمی دانم تا كی عاشق می ماند...

نمی دانم می داند بدون او بی قرارم ، هیچم ، پیچم ...

نمی دانم می داند در انتظار فردای با او بودنم ...

نمی دانم چگونه سر کنم لحظات بی او بودن را...

نمی دانم می داند كه هیچگاه عشق واقعی نمی میرد ...

نمی دانم می داند دوست ندارم در رویای كسی دیگر باشم... !
+ نوشته شده توسط مهدی صادقی در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 19:29 |

من منتظرت میمانم چون میدانم یک روز

 برای همیشه کنارم خواهی بود

با همه قدرت خود این انتظار تلخ را تحمل خواهم کرد

اگر جسم تو مرا مرا جعت نکند قلب و روحت

 به سوی من به سوی عشق ابدی و جاودانش باز خواهد گشت

قلبی که خا طره ها خوشی ها و نگاهها تا ابد در ان مدفون است

و با هر ضربان خود انها را نیز

به حرکت در می اورد منتظر هستم در هر بهار و تا بستان

در هر گوشه و کنار انتظار میکشم

 تا یه روز برای همیشه کنارم باشی

و یاد عهد ها پیمان ها و شبها به یاده شبهای مهتابی

در میان قایق ها که صدای ضربان قلبهای ما

 با صدای پارو های قایق ران پی در هم

می امیخت و ما را به اینده روشن امیدوار می ساخت

انتظار میکشم و به انها که به عشق ما حسادت میکنن

میگویم من همیشه منتظرم زیرا روح و جسم او متعلق به من است

من هنوز منتظرم زیرا چشمان او

 به جز دیدگان من کسی دیگر را نمی بیند

منتظرم چونکه حتی مرگ هم نمی تواند ما را از هم جدا کند

زیرا همیشه قلبهای ما با خاطرات روزهای

در کنار هم بودن همچنان با یک اهنگ موزون می تپد

+ نوشته شده توسط مهدی صادقی در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 19:23 |

من بی تو گویی شبی بی ستاره و در تکاپوی خورشیدی هستم که هیچگاه به دست نمی آید٬

 من شب را به انتظار روز به پایان می رسانم و پلک بر هم نمی زنم تا اینکه ماهم طلوع کند و ستاره خویش را بیابم !

اما بی خبر از دست پر قدرت خزان که با آمدنش ستاره های روشن زندگیم را چید و قول آمدن خورشیدی بزرگ را داد در شب سیاه به من!

 آه ؛چقدر ساده لوح بودم من

 آخر در کدامین شب خورشید طلوع می کند ؟

و در کدامین روز طلوع ماه واقعی ست ؟

من بی تو وجودی سستم که عطر هیچ نسترنی رگهای زردم را حس نکرده است.

 من بی تو شمع لرزانی هستم که هر لحظه به نیستی نزدیکتر می شود.

من بی تو دریایی هستم که موج را احساس نکرده و طوفان را نمی شناسد.

اگر روزی خورشید طلوع نکند وشبی ماه نتابد٬عشق "تو"باقیست

 

تا زمانی که کبوتران بالهای سپید بر هم می زنند "تو" هستی 

به یاد روزی که پا در پس کوچه های عاشقی گذاشتیم

پرسیدم: پس کو خیابان؟

آرام جوابم دادی:اینجا بن بسته!

خیابانی نیست!

معصومانه گریستم و از عطش لبانت دمادم سوختم

بازوانم از دست رفتند٬ آنقدر که در بند حصار تو بودند

کاش اینجا بودی ٬ یا خیالت را می بردی

+ نوشته شده توسط مهدی صادقی در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 11:41 |
در مورد این عکسها نمی دونم باید چی بگم از یه وبلاگ دیگه برداشتم خداییش آخرشه

+ نوشته شده توسط مهدی صادقی در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت 14:51 |

دیر گاهیست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است كه اسیر شب یلدا شده ام من كه بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنید تا نبینم كه چه تنها شده ام....

+ نوشته شده توسط مهدی صادقی در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت 14:47 |
امشب اين خانه عجب حال و هوايي دارد گفتگو با دل ديوانه عجب صفايي دارد همه رفتند از اين خانه ولي غصه نرفت باز اين يار قديمي چه وفايي دارد

+ نوشته شده توسط مهدی صادقی در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت 14:36 |

انگار دیرزوز بود اولین باری که تو را دیدم چقدر مغرور جلوه می نمودی ولی غرورت عاری از هر گونه دورویی بود . دیدگانم همیشه براهت بود و پر از شوق دیدارت. تنها کسی که هرگز از دیدارش خسته نمی شدم تو بودی گاهی غمگین و گاهی شاد بودی . ای کاش قدر سکوتم که نشانه دوست داشتنت و نگاهم که نشانه عشق ورزیدنم بود می دانستی ! ای کاش هرگز روز جدایی فرا نمی رسید . نمی دانم شاید زندگی همین است یک فریب ساده آن هم از دست عزیزی که دنیا را جز برای او و او را جز برایش نمی خواستم .

اما افسوس که از گذشته فقط یک خاطره برایم باقی مانده است.. اینک منم تنها در حسرت روزهای گذشته و اندیشناک به سرنوشت مبهم آینده

+ نوشته شده توسط مهدی صادقی در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت 14:15 |
تصویر تو تنها چیزی است که چشمانم باور میکند

دستانم را دراز میکنم تا صورتت را لمس کنم

اما تصویر تو به یکباره حذف می شود و من به یاد می اورم

کنارم نیستی!!!!!!!

+ نوشته شده توسط مهدی صادقی در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت 14:3 |

دیگر کسی مرا صدا نخواهد کرد 

بعد از این منم و یک سکوت جاوید  با حسرتی به بلندی یک تجربه تلخ  با سنگینی غصه هایی که به فلک سر زده  و کینه ای که از سرنوشت در وجود من غو غا نموده و نفرتی که از زندگی در من به اوج رسیده دیگر کسی نام مرا فریاد نخواهد کرد خاموش و مسکوت همچون گذشته ای شیرین و به سکوت نشسته و آینده ای تاریک می رو م فراموش کنم که فراموش شدهام و خسته تر از همیشه به آغازی بی آغاز رسیدهاممیروم با دستهای رنگین از تمنا به عشق نابودی  تا همچون اسیری سرکش و بی ادعا سر به تیغ تقدیر سپارم  و مردن را در زنده بودن تجربه کنم  آفتاب نگاه عاشقا نه ات کجاست؟...... حالا که سخت از سرمای تنهایی می ترسم   آسمان  قلب خالی از کینه و مهربانت کجاست؟..... حالا که در حسرت یکبار بال گشودن و پروازم . دستهای یاریگرت کجاست ؟...... حالا که ماتمزده به انتظار یارگیری بی منت نشسته ام . حالا که برای پایان این اندوهها دلم به شاخسار تمنا خشکیده ... کجایی؟ نمی دانی .. نمی دانی.. که چه سخته نا خواسته آرزوی محالت را با کسی تقسیم کنی . و مشکل تر از همه اینک .. ببینی.. بشکنی .. و مجبور بلشی در سکوت سالها با این درد زندگی کنی .نه.  نمی دانی قسمت کردن محبتی که سهم توست چقدر زجر آوره و سر بریدن عشقت چقدر درد آور . نمی دانی.. تصور حلقه زدن دستهای نا پاکی بر گردن عشق پاکت چقدر ویرا ن کننده است  . نه نمدانی چه دردی است  شکستن . ویران شدن و هر لحظه سوختن ...

                     اما جرات فریاد زدن نداشتن

+ نوشته شده توسط مهدی صادقی در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت 13:57 |


Powered By
BLOGFA.COM


<-BlogTitle->

<-BlogDescription->

..::<-PostTitle->::..
<-PostContent->
ادامه مطلب

+ نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor-> |

TEMPLATE:ABRang-temp.blogfa.com